بانوی جنگل
دستهای من تو را می خوانند و تو خاموش و سرد در آن دور دست در جستجوی چیز دیگری نگاهم در آن لحظه به یاد ماندنی به نگاهت پیوند خورد و دل کوچک من جز خشم در نگاه پر عظمت تو چیزی ندید هنوز نمی دانم راز رسیدن به تو در چیست حس می کنم فاصله قدرتمند ترین نیروی جاذبه بین من و توست و انگار پرواز هیچ قاصدکی مرا به یاد تو نخواهد آورد و من حس می کنم هر روز به دیروز نزدیکتر می شوم نگاه پر از خشمت کلام بی مهرو عاطفه ات واژه های غریب و ناآشنایت به من فهماند که عشق جز فریب چیزی نیست اما من دیوانه غرق در احساسات پاک کودکانه ام و تا ابد عاشق تو خواهم ماند حتی اگر تو خواب و خیالی بیش نباشی. حضورت در سرنوشتم تلخ ترین ثانیه ها را برایم رقم زد آمدی و انگار نیامدی به من نزدیک شدی دروغین و مرا از خودم و از رؤیایم دور ساختی گمان کردم حضورت آرامشیست ابدی ولی طوفانی بود ویرانگر در نگاهت برای ثانیه ای به عشق لبخند زدم اما تعبیر تو از عشق چیز دیگری بود تو در عشق همان که من دیدم ندیدی و راهمان یکی نشد مقصدمان یکی نشد و فاصله ها جاودانه شدند میانمان تو در من رشد کردی و بالیدی ومن هر روز در انتظار لحظه دیدار عشق متولد شد اما تو ندیدی ثانیه ها حضور مرا فریاد زدند اما تو نشنیدی ومن شکستم در برابر دیوار غرورت من باریدم شبها و روزها را و تنهایی ام مرا ربود و تو هنوز در اندیشه کودکانه ات بودی در این صحرای بی پایان، به روی ماسه های سرنوشت خویش می بارم نه نای رفتن دارم، نه تاب ماندن آرام و سنگین قدم بر می دارم، به کدامین سو، نمی دانم سر به سوی آسمان می کنم، معبودا! از این همه گذشتن خسته ام، پناهم ده امشب، که از خویشتن گسسته ام، به راه خود ادامه می دهم، چشمانم به دور دست ها خیره مانده، گام هایم، آرام و آرام تر می شوند، دیگر سرما تمام وجودم را گرفته نفس هایم به شماره افتاده و دیگر توان ایستادن ندارم، هوای پریدن به سرم زده، ندایی در من نجوا می کند، باور کن فردا خواهد آمد



