تبليغاتX
بانوی جنگل


























بانوی جنگل

دستهای من تو را می خوانند

و تو خاموش و سرد در آن دور دست

در جستجوی چیز دیگری

نگاهم در آن لحظه به یاد ماندنی

به نگاهت پیوند خورد

و دل کوچک من

جز خشم در نگاه پر عظمت تو چیزی ندید

هنوز نمی دانم راز رسیدن به تو در چیست

حس می کنم

فاصله قدرتمند ترین نیروی جاذبه بین من و توست

و انگار پرواز هیچ قاصدکی

مرا به یاد تو نخواهد آورد

و من حس می کنم هر روز به دیروز نزدیکتر می شوم

نگاه پر از خشمت

کلام بی مهرو عاطفه ات

واژه های غریب و ناآشنایت

 به من فهماند که عشق جز فریب چیزی نیست

اما من دیوانه

غرق در احساسات پاک کودکانه ام

و تا ابد عاشق تو خواهم ماند

حتی اگر تو خواب و خیالی بیش نباشی.

نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 22:50 توسط بانوی جنگل| |

دلم تنگ است... به دنیای تنهایی ام پناه آورده ام؛ همان دنیایی که همیشه ی زمان ها در آن آرام می گیرم... در این دنیا آموختم تنها آمدن، تنها بودن و تنها رفتن را... این سرنوشت غم انگیز انسان است... در این میان هرچه انسان از دنیای فراموشی بیشتر فاصله می گیرد، تنهاتر می شود و هر چه روح فراخ تر می گردد، غمگین تر می شود و محزون تر ... سر در گریبان غم و چشم در افق دوردست خدا کرده ام و از این فاصله می نالم... غمگینم به خاطر غم دیگران؛ انسان های تنهایی که جزء خدا کسی ندارند تا درد دلٍ بی تابشان را چو من با او گویند... و این است سرگذشت انسان، انسانِ عاشق آفریده شده ی خدا... و همیشه عشق در جدایی معنا می یابد... عاشق سینه چاک می باید در فراق و جدایی از معشوقش جدا نباشد... در زمان هایی که نمی بیندش، ناله سر کند و در وصال تنها نظاره... در دوری فریاد برآوردن و در لحظه ی رسیدن تنها نگاه دوختن و فرصت را غنیمت شمردن و محو شدن در او، شیوه ی دلباختگان است... خدایا! غمم را ز چشمم نمی خوانی؟!... خدایا عاشقم و مزد چنین عاشقی، تنهایی است، تنهاییی بهتر از تمام با هم بودن ها...
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 16:20 توسط بانوی جنگل| |

روزهای بلند بی تو

روزهاي بلند بي تو بودن مي گذرد 

اما دل نوشته هايم هنوز 

بوي تو را ميدهند ...

و عطر يادت مشامم را نوازش ميدهد انگار كه هستي ...!!
نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 21:6 توسط بانوی جنگل| |

حضورت در سرنوشتم تلخ ترین ثانیه ها را برایم رقم زد

آمدی و انگار نیامدی

به من نزدیک شدی دروغین

و مرا از خودم و از رؤیایم دور ساختی

گمان کردم حضورت آرامشیست ابدی

ولی طوفانی بود ویرانگر

در نگاهت برای ثانیه ای به عشق لبخند زدم

اما تعبیر تو از عشق چیز دیگری بود

تو در عشق همان که من دیدم ندیدی

و راهمان یکی نشد

مقصدمان یکی نشد

و فاصله ها جاودانه شدند میانمان

تو در من رشد کردی و بالیدی

ومن هر روز در انتظار لحظه دیدار

عشق متولد شد

اما تو ندیدی

ثانیه ها حضور مرا فریاد زدند

اما تو نشنیدی

ومن شکستم در برابر دیوار غرورت

من باریدم شبها و روزها را

 و تنهایی ام مرا ربود

و تو هنوز در اندیشه کودکانه ات بودی

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 22:23 توسط بانوی جنگل| |

در این صحرای بی پایان، به روی ماسه های سرنوشت خویش می بارم

نه نای رفتن دارم، نه تاب ماندن

آرام و سنگین قدم بر می دارم، به کدامین سو، نمی دانم

سر به سوی آسمان می کنم،

                   معبودا! از این همه گذشتن خسته ام،

                                                        پناهم ده امشب، که از خویشتن گسسته ام،

به راه خود ادامه می دهم، چشمانم به دور دست ها خیره مانده،

گام هایم، آرام و آرام تر می شوند، دیگر سرما تمام وجودم را گرفته

نفس هایم به شماره افتاده و دیگر توان ایستادن ندارم،

هوای پریدن به سرم زده،

                             ندایی در من نجوا می کند،

                                                           باور کن فردا خواهد آمد

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 16:21 توسط بانوی جنگل| |